حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

حنان به تکواندو میرود..

سلام دردونه ی مامان... الهی فدات بشم که انقد آقاشدی... دلم به بزرگ شدنت خوشه که ببینمت واسه خودت مردی شدی عزیزدلم بعد چهارسال رفتن به ژیمناستیک تصمیم گرفتیم ورزشت رو عوض کنیم و بری تکواندو؛پانزده روزی از مهر گذشته بود که منو بابا بردیمت همون باشگاه چون همش به اونجا علاقه داشتی به خاطر دوستانت ؛برات لباس تهیه کردیم؛ اتفاقا استادت آقای فضیلتی از همکاران قدیمی بابا بود,خداروشکر علاقه نشون دادی و داری ادامه میدی,الان میبینم باید زودتر میفرستادمت ورزش رزمی و عقب افتادی. ان شاالله با تلاش خودت پیشرفت میکنی. چندتا عکس درادامه واما پسر سیب زمی...
30 مهر 1394

تولد چهارسالگی محمدطاهاجون

شکفته شدن گل زیبای وجودت در پرمهرترین ماه سال که مهرش را به شکوفا شدنت مدیون است مبارک باد سلام به عزیزدل مادر امیدوارم همیشه درپناه خداوندبزرگ باشی بازاومدم برات از روزمرگی هات بنویسم ؛مثل هرسال در این روزهای زیبای پاییز رفتیم تولد محمدطاهاجون که به سلامتی 4 ساله شد. خیلی ذوق داشتی واسه رفتن؛اونجاهم انقد انرژی داشتی که همشو تخلیه کردی؛دست عمو و زن عمو درد نکنه که یه روز پرخاطره برامون ساختن, ان شاالله جشن عروسی پسرشون؛بهتره از سخن کم کنیم و بریم سراغ عکس ها؛ پس بریم ادامه....   تولدت مبارک محمدطاهاجون ...
17 مهر 1394

جشنواره ی شنا، استخرروحبخش

زندگی مثل یه فلوته...!! توخالی و پرازسوراخ... اما اگه درست باهاش کارکنی... برات آهنگ های دلنوازی میزنه...!! سلام به پسر ورزشکار خودم آرزومیکنم خوب و سرحال باشی و به خواسته های دلت که به صلاحته برسی.اول مهر رفتی مدرسه بعدش دوروز آخرهفته رو تعطیل بودی که عید قربان هم بود متاسفانه سرماخوردی.میخواستم جمعه ببرمت دکتر دیدم بهتره بری پیش دکترقاهری چون اسپری هم نداشتی و هواکه روبه سردی میره حتما نیازته.شنبه هم رفتی مدرسه گفتی از تمرینات ریاضی عقب میمونم ولی دلم همش مدرسه بود؛از ظهر هرچی زنگ زدممطب اشغال بودآخرش موفق شدم ولی انقدر شلوغ بود که گفت ده شب ب...
4 مهر 1394

اولین روز کلاس پنجم مهر 94

ا ولين روزدبستان، باز گرد‎!‎کودکی ها، شادو خندان بازگرد! درسهاى سال اول ساده بود!آب رابابا به سارا داده بود! درس پند آموزروباه و خروس!رو به مکار رو دزد و چاپلوس! باوجود سوز وسرمای شديد!ريزعلی پيراهن ازتن ميد ريد! تا درون نيمکت جاميشديم! ماپرازتصميم کبرا ميشديم! کاش هرگززنگ تفريحی نبود! جمع بودن بودوتفريقی نبود! کاش ميشد بازکوچک ميشديم! لااقل  يکروزکودک ميشديم . سلام به پسر کلاس پنجمی خودم مامان فدات بشه که دیگه واسه خودت آقا شدی رفتی کلاس پنجم انگاری همین دیروز بودکلاس اول رفتی و کلی گریه میکردی باباهمراهت اومد توی کل...
1 مهر 1394
1